أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

146

تجارب الأمم ( فارسى )

راىشان با خسرو بود و ديروز با بهرام به تندى سخن مىگفتند ، باز به نزد بهرام بيامدند . [ 82 ] بهرام به آنان گفت : - « آن چه ديروز با شما گفته‌ام بپذيريد و گر نه خاموش باشيد و به فرمان من گردن نهيد . » ياران خسرو گفتند : « آنچه را پيش نهاده‌اى بپذيريم ، تاج و زيور را چنان كه گفتى ميان دو شير نهند تا تو و خسرو بر سر آن با شيران پيكار كنيد . » آنگاه ، تاج و زيور بياوردند و موبدان موبد كه تاج شاهان را همو بر سرشان مىنهاد ، پا در ميان گذاشت و تاج و زيور را در جاى بنهاد . سپس اسپهبد و استواران ايشان ، دو شير شرزهء گرسنه بچه‌دار را بياوردند . آن گاه بهرام و خسرو در دو سوى تاج و زيور بايستادند و بند از دو شير گشوده شد . بهرام به خسرو گفت : - « تاج و زيور برگير ! » خسرو گفت : - « تو آغاز كن كه از من سزاوارترى ، چه ، پادشاهى را به مرده ريگ [ 1 ] مىجويى و من با آن بىگانه‌ام . » بهرام كه به نيروى خود دلگرم بود ، سخن خسرو را به دل نگرفت . گرزى برداشت و به سوى تاج و زيور رفت . موبدان موبد گفت : - « اينك كه در اين راه ، به سوى مرگ مىروى ، اين به خواست تو باشد نه به رأى من يا به رأى كسى از پارسيان . اگر خويشتن را نابود كنى ، ما را به نزد يزدان گناهى نباشد ! » بهرام گفت : - « آرى ، شما را گناهى نيست و چيزى بر شما نباشد . » و به سوى دو شير شتافت . موبدان موبد كه بهرام را در كارش استوار ديد ، بانگ زد : - « نخست گناهان خويش بازگوى و آمرزش بخواه . آن گاه همان كن كه خود را بدان

--> [ ( 1 ) ] به ارث .